آره داشتم می گفتم و البته خیلی وقته که گفته بودم ...
عزیز من یه کم بخند ... 
بذارید اول یه گوشه هایی از زندگیم رو واستون نشون بدم بعد انشاالله به خواست خدا استارت نوشتن رو شروع کنیم ولی خب اگه این دوره زمونه مجال بده به آدم .
به نام خدا هستم ... 
23 ساله از تهران ... تا 17 سالگی تو فلاح بزرگ شدم و بعدش یه کوچ اجباری سوت شدم سلسبیل (خیابون رودکی)
تا 15 سالگی از لحاظ اجتماعی تعطیل و از لحاظ تحصیلی عالی بودم و بعد از اون هم که چش و گوشمون باز شد تحصیلی ضعیف و اجتماعی هم باز تعطیل شدم ...
امان از رفیق ناباب
از 18 سالگی هم کار رو شروع کردیم . تو کارگاهی سرد و تاریک و بی روح !
بعد هم خدمت و باز کار و کار و کار !
تو خدمت که واقعا یه دوران منحصر به فرد واسه هر پسریه خیلی چیزا یاد گرفتم که مهمترینشون این بود ...
این جامعه گرگ سالاره و اگه بخوای بره باشی دیگه ... 
و دوم اینکه همیشه دنبال کاره خودت باش چون کسی واست دل نمی سوزونه !
و سوم اینکه زبون بازی یکی از تکنیک های موثر در پیشبرد اهدافه ! 
و ...
و هزار تا تجربه دیگه که فکر نمی کنم جای دیگه ای حتی دانشگاه پیدا بشه !
و نمی دونم چرا حوصله نوشتن رو ندارم تا بعد که فاز دوباره بیاد
