داشتم می گفتم ...
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸  

آره داشتم می گفتم و البته خیلی وقته که گفته بودم ...

 عزیز من یه کم بخند ... قهقهه

بذارید اول یه گوشه هایی از زندگیم رو واستون نشون بدم بعد انشاالله به خواست خدا استارت نوشتن رو شروع کنیم ولی خب اگه این دوره  زمونه مجال بده به آدم .

به نام خدا هستم ... از خود راضی

23 ساله از تهران ... تا 17 سالگی تو فلاح بزرگ شدم و بعدش یه کوچ اجباری سوت شدم سلسبیل (خیابون رودکی)

تا 15 سالگی از لحاظ اجتماعی تعطیل و از لحاظ تحصیلی عالی بودم و بعد از اون هم که چش و گوشمون باز شد تحصیلی ضعیف و اجتماعی هم باز تعطیل شدم ...

امان از رفیق ناباب  منتظر 

از 18 سالگی هم کار رو شروع کردیم . تو کارگاهی سرد و تاریک و بی روح !

بعد هم خدمت و باز کار و کار و کار !

تو خدمت که واقعا یه دوران منحصر به فرد واسه هر پسریه خیلی چیزا یاد گرفتم که مهمترینشون این بود ...

این جامعه گرگ سالاره و اگه بخوای بره باشی دیگه ... فرشته

و دوم اینکه همیشه دنبال کاره خودت باش چون کسی واست دل نمی سوزونه !

و سوم اینکه زبون بازی  یکی از تکنیک های موثر در پیشبرد اهدافه !  عینک

و ...

و هزار تا تجربه دیگه که فکر نمی کنم جای دیگه ای حتی دانشگاه پیدا بشه !

و نمی دونم چرا حوصله نوشتن رو ندارم تا بعد که فاز دوباره بیاد سوال آخ


کلمات کلیدی:
 
تو هم با من بخند ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠  

آره تو هم بیا و با من بخند و به همه ی مشکلاتت لعنت بفرست . شیطان

یه دفعه جا نخورید بعد یه مدت خیلی زیاد باز یه پست زدم .

دیگه رمقی واسه گلایه از دنیا ندارم که همش گلایه است و گلایه ... خمیازه

بار گناه هم که رو دوشمون سنگینی میکنه و تو این دنیا تنها چیزی که من رو سرپا نگه داشته خنده است و البته لبخند تو بیشتر ... از خود راضی

زندگی سختی شده , یا بهتر بگم تکراری شده حتی این اینترنت هم دیگه حال و هوای قبلی خودش رو نداره و دیگه داره دورانش واسه ما سر میاد و همش به خاطر کم لطفی شماهاست که از بس که من رو به نوشتن تشویق کردید دیگه مُردم.

بگذریم ازخنده می گفتم ...

دارویی که از قدیم هم گفتن به هر درد بی درمونی میتونی بزنیش و من هم کم کم دارم بهش ایمان میارم و جزو فرائض زندگیم شده ... آره حالا اول یه خورده به طرز فکر من بخند تا بقیش رو بهت بگم !

خنده قهقهه


کلمات کلیدی: